پدر
یه وقتا یه داستانو شروع به نوشتن میکنیم که اخرش بی معنیه شروعمون برنامه ها داریم ولی پایانمون بی برنامه است.
به نام خدا زندگی سلام
تعطیلاته صبحه سرده گرمه چشمامو باز میکنم لبخند پهنی میزنم بازم روزایی که توی پوست خودم نمیگنجم روزایی که نمیدونم سرده یا گرمه پا میشم کنار پنجره میرم صدای بلبل های جنگل به گوشم میرسه به صورت شویی میرم اب به صورتم میزنم میرم اشپزخونه صبحونه مفصلی درست میکنم لقمه اول که محتویاتی شامل گردو کره مربا شکلات هسترو لای نون تست میزارم میزارمش توی دهنم وقتی وارد دهانم میشه چشمام ناخداگاره بسته میشه مزه مخلوط میده...سرده گرمه...بعد از صبحانه میرم بیرون قطره ابی که از دیشب بارون اومده مونده روی برگ سبزی که پهنه نگاه میکنم برگ بزرگیه لبخند بزرگی میزنم و خدارو شکر میکنم از خلقتش خلقتی که ذهن منو تو عمرا بهش بتونه نفوذ کنه ما خودمونم یکی از خلقتاشیم اگه بخوایم به خودمون فک کنیم عمرا باز به بزرگیش پی ببریم چرا؟خوب معلومه مثال میزنم مغز انسان میدونی چقدر رگ داخلشه بیش از چندین هزارتا میدونی اگه اون رگا بیان بیرون چقدر طولشون میشه هاااااا؟ اها حالا فهمیدی
راهمو ادامه میدم صدایی میاد اخرای جنگل, میرم پی صدا وقتی میرسم لبخندی که از صبح روی لبام بود محو میشه سرمو میندازم پایین عقب گرد میکنم میرم سمت خونه چراهایی توی ذهنم ایجاد میشه چرا واقعا چرا چرا باید منابع طبیعی ما اینجور برای ماهایی که قدرشو نمیدونیم هدر بره نمیدونم. چرا باید برای اون کارمند بانکی که قدر کاغذشو نمیدونه برای اون دانش اموزی که قدر کاغذشو نمیدونه برای همه کسایی که قدر کاغذشونو نمیدونن متاسفم باشم نمیدونم چرا؟تو ذهن توهم چرا ایجاد شد؟ خوب معلومه چون وقتی همه این درختا قطع بشن و تبدیل به کاغذ بشن اون موقع تو تو روز طبیعت تفریح نمیکنی اون موقع تو درختی نداری که هوای سالم ازش بگیری اون موقع تو دیگه سایه ای نداری اون موقع تو میوه ای برای خوردن نداری اصلا تا حالا به خلقت خدا فکر کردی؟میگی اره ولی نه, فکر نکردی بهت قول میدم, میدونی چرا؟ چون اگه فکر کرده بودی و همیشه دستای توانای خدارو دیده بودی کاغذاتو پاره نمیکردی.اصلا میدونی چیه؟ به درخت فکر کن, نمیگم به ریشش فک کن که ریشش چقدر زیاده نمیگم به تنش فک کن نمیگم به پوستش فک کن, حداقل به برگش فک کن یه دونه برگو بگیر جلوی نور افتاب دست دیگتم بگیر جلوی نور افتاب میبینی رگای برگ درخت مثله رگای دستته نگاه نمیکنی؟حداقل به فکر اون آبی باش که پای اون درخت میره به فکر اون دستایی باش که این نهالو کاشته و الان چندین سال گذشته تا بزرگ بشه تا بلند بشه تنومند بشه.زحمتی که کشیده شده تا اون درخت بزرگ بشه اینارو نمیگم سرافکنده بشی میخوام از درخت زندگیت درست استفاده کنی میگم که خرابش نکنی میگم که نشکنیش میگم که دل صاحبشو نشکنی دل پدرشو دلی که چندین سال نگاهش کردو بهش اب داد تا بزرگ بشه برای تو که ازش استفاده کنی میگم که اون ریشه بزرگو نکنی.بازم به پاره کردن کاغذات ادامه میدی باشه بزار برات یه قصه و یه مثال دیگه تعریف کنم.
تو, اره, خود تو,خودتو درخت فرض کن صاحبتو پدر.پدرت وقتی به دنیا میای انگار دنیارو بهش دادن بوست میکنه نازت میکنه نونت میده ابت میده بزرگ میشی درس میخونی مرد میشی دانشگاه میری بزرگتر میشی.حالا بیا فکر کن یه دونه سیگار جلوی پدرت بکشی شاید پدرت چیزی نگه ولی شکسته میشه میشکنه خرد میشه میشه هزار تیکه درد میکشه قلبش تیر میکشه چیزی نمیگه میریزه تو خودش چون پدره صاحب درخته خودشو مقصر میدونه که چرا اینطور از بچش نگهداری کرده با خودش میگه چرا از درختش, ثمره زندگیش, نماینده نبودناش اینجور مراقبت کرده ولی مقصر اصلی خودت میدونی کیه, تویی, کسی که تورو از ریشه کند, کسی که سیگار داد تا ریشه بکنه ,بگیره بسوزونه بشکنه مثله کاغذ پارش کنه, نه پدری که ریشرو ساخت.
زندگیمون مثله درخته صاحبمونه که فرقی نداره اون پدره اینم پدره بیاین قبل از قطع یکی از درختا به پدرمون فک کنیم به پدری که با دستای زحمت کشش این درختو کاشته بیاین بجای نصیحت عمل کنیم همش نصیحت نباشه من نصیحت نمیکنم اگاهت میکنم روشنت میکنم به پدرت فک میکنم من کسی نیستم که بجای تو فکر کنم بهتره خودت فک کنی پس به پدرت فکر کن به درخت ایندت به ساختن ریشه ایندت...
بیایم درست مصرف کنیم و قدر مصرفمونو بدونیم به دستای پدرمون فکر کنیم به گوهر هر خونه ای به امید روزی که بگیم
امروز روز توست هر روز روز توست روزت مبارک پدر
پوریا محمودوند
وبلاگ:https://emprorpooriya.blogfa.com
یه وقتا یه داستانو شروع به نوشتن میکنیم که اخرش بی معنیه شروعمون برنامه ها داریم ولی پایانمون بی برنامه است.
به نام خدا زندگی سلام
تعطیلاته صبحه سرده گرمه چشمامو باز میکنم لبخند پهنی میزنم بازم روزایی که توی پوست خودم نمیگنجم روزایی که نمیدونم سرده یا گرمه پا میشم کنار پنجره میرم صدای بلبل های جنگل به گوشم میرسه به صورت شویی میرم اب به صورتم میزنم میرم اشپزخونه صبحونه مفصلی درست میکنم لقمه اول که محتویاتی شامل گردو کره مربا شکلات هسترو لای نون تست میزارم میزارمش توی دهنم وقتی وارد دهانم میشه چشمام ناخداگاره بسته میشه مزه مخلوط میده...سرده گرمه...بعد از صبحانه میرم بیرون قطره ابی که از دیشب بارون اومده مونده روی برگ سبزی که پهنه نگاه میکنم برگ بزرگیه لبخند بزرگی میزنم و خدارو شکر میکنم از خلقتش خلقتی که ذهن منو تو عمرا بهش بتونه نفوذ کنه ما خودمونم یکی از خلقتاشیم اگه بخوایم به خودمون فک کنیم عمرا باز به بزرگیش پی ببریم چرا؟خوب معلومه مثال میزنم مغز انسان میدونی چقدر رگ داخلشه بیش از چندین هزارتا میدونی اگه اون رگا بیان بیرون چقدر طولشون میشه هاااااا؟ اها حالا فهمیدی
راهمو ادامه میدم صدایی میاد اخرای جنگل, میرم پی صدا وقتی میرسم لبخندی که از صبح روی لبام بود محو میشه سرمو میندازم پایین عقب گرد میکنم میرم سمت خونه چراهایی توی ذهنم ایجاد میشه چرا واقعا چرا چرا باید منابع طبیعی ما اینجور برای ماهایی که قدرشو نمیدونیم هدر بره نمیدونم. چرا باید برای اون کارمند بانکی که قدر کاغذشو نمیدونه برای اون دانش اموزی که قدر کاغذشو نمیدونه برای همه کسایی که قدر کاغذشونو نمیدونن متاسفم باشم نمیدونم چرا؟تو ذهن توهم چرا ایجاد شد؟ خوب معلومه چون وقتی همه این درختا قطع بشن و تبدیل به کاغذ بشن اون موقع تو تو روز طبیعت تفریح نمیکنی اون موقع تو درختی نداری که هوای سالم ازش بگیری اون موقع تو دیگه سایه ای نداری اون موقع تو میوه ای برای خوردن نداری اصلا تا حالا به خلقت خدا فکر کردی؟میگی اره ولی نه, فکر نکردی بهت قول میدم, میدونی چرا؟ چون اگه فکر کرده بودی و همیشه دستای توانای خدارو دیده بودی کاغذاتو پاره نمیکردی.اصلا میدونی چیه؟ به درخت فکر کن, نمیگم به ریشش فک کن که ریشش چقدر زیاده نمیگم به تنش فک کن نمیگم به پوستش فک کن, حداقل به برگش فک کن یه دونه برگو بگیر جلوی نور افتاب دست دیگتم بگیر جلوی نور افتاب میبینی رگای برگ درخت مثله رگای دستته نگاه نمیکنی؟حداقل به فکر اون آبی باش که پای اون درخت میره به فکر اون دستایی باش که این نهالو کاشته و الان چندین سال گذشته تا بزرگ بشه تا بلند بشه تنومند بشه.زحمتی که کشیده شده تا اون درخت بزرگ بشه اینارو نمیگم سرافکنده بشی میخوام از درخت زندگیت درست استفاده کنی میگم که خرابش نکنی میگم که نشکنیش میگم که دل صاحبشو نشکنی دل پدرشو دلی که چندین سال نگاهش کردو بهش اب داد تا بزرگ بشه برای تو که ازش استفاده کنی میگم که اون ریشه بزرگو نکنی.بازم به پاره کردن کاغذات ادامه میدی باشه بزار برات یه قصه و یه مثال دیگه تعریف کنم.
تو, اره, خود تو,خودتو درخت فرض کن صاحبتو پدر.پدرت وقتی به دنیا میای انگار دنیارو بهش دادن بوست میکنه نازت میکنه نونت میده ابت میده بزرگ میشی درس میخونی مرد میشی دانشگاه میری بزرگتر میشی.حالا بیا فکر کن یه دونه سیگار جلوی پدرت بکشی شاید پدرت چیزی نگه ولی شکسته میشه میشکنه خرد میشه میشه هزار تیکه درد میکشه قلبش تیر میکشه چیزی نمیگه میریزه تو خودش چون پدره صاحب درخته خودشو مقصر میدونه که چرا اینطور از بچش نگهداری کرده با خودش میگه چرا از درختش, ثمره زندگیش, نماینده نبودناش اینجور مراقبت کرده ولی مقصر اصلی خودت میدونی کیه, تویی, کسی که تورو از ریشه کند, کسی که سیگار داد تا ریشه بکنه ,بگیره بسوزونه بشکنه مثله کاغذ پارش کنه, نه پدری که ریشرو ساخت.
زندگیمون مثله درخته صاحبمونه که فرقی نداره اون پدره اینم پدره بیاین قبل از قطع یکی از درختا به پدرمون فک کنیم به پدری که با دستای زحمت کشش این درختو کاشته بیاین بجای نصیحت عمل کنیم همش نصیحت نباشه من نصیحت نمیکنم اگاهت میکنم روشنت میکنم به پدرت فک میکنم من کسی نیستم که بجای تو فکر کنم بهتره خودت فک کنی پس به پدرت فکر کن به درخت ایندت به ساختن ریشه ایندت...
بیایم درست مصرف کنیم و قدر مصرفمونو بدونیم به دستای پدرمون فکر کنیم به گوهر هر خونه ای به امید روزی که بگیم
امروز روز توست هر روز روز توست روزت مبارک پدر
پوریا محمودوند
وبلاگ:https://emprorpooriya.blogfa.com
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۶ ساعت 17:49 توسط پوریا محمودوند
|